بوی مهر
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 22:28
xa0 بوي دلتنگي پاييز وزيدست ولي... اولين موسم اين فصل مگر"مهر" نبود؟! مجتبی قندالی
درپس درهای شیشه ای رویاها... یک نیلوفر روییده بود
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 22:28
xa0 همه گفتند: از نرفتنxa0 خواهی گندید! برو فراموش کن!xa0 اما نیلوفرxa0 جایزه ایستادگی مرداب بود!
انتخاب یا انتحار
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:04
xa0نمی توان گفت انتخاب ها یا تصمیمات ناگهانی همیشه نوعی انتحاراست xa0اما اگر تصمیمات xa0ناگهانی از سر فشارهای درونی و بیرونی و در شرایط بد روحی انجام شود شایدبه نوعی بتوان به انتحار تشبیهش کرد. به ویژه اگر با تخریب و بدون هدف سازندگی دوباره انجام شود.xa0 " اتتحار " از نظر من در دانی ترین طیف انتخاب ...
دلتنگ
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:04
آخرین پرنده را هم رها کردم اما هنوز غمگینم ! چیزی در این قفس خالی هست که آزاد نمی شودxa0 #گروس_عبدالملکیان
ازت متشکرم
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 20:24
...
بیا متفاوت باشیم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:18
xa0 نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش_ نامه شماره 34 xa0 همسفر! در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند خواهش میکنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گون...
خیلی دور خیلی نزدیک...
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:18
مرا دل برکندن از این خاک دل برکندن از جان است....xa0مرا با برگ برگ این چمن پیوند پنهان استنمی خواستم این کارو بکنم . دوست داشتم تا صبح بنویسم. دوست داشت چند روز به خودم فرصت بدم ولی چاره ای نیستxa0xa0اینجا رو دوست داشتمxa0xa0آدمهایی که میومدن اینجا و بهم کمک کردن تاریک ترین شبای زندگیم بگذره چه اونا...
در پشیمانی خود غوطه ورم!
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 17:58
outputهایی که گرفتم هیچکدوم باز نشد و من مجبورم به انجام دوبارهxa0با spss23xa0زیاد نگرانی نداره چون دستم الان تند شده و به راحتی متغیر تعریف می کنمxa0و آزمون می گیرمxa0اما خب چیزی که ناراحتم می کنه اینهxa0!xa0من خیلی لخ لخانه دارم با دنیا برخورد می کنم . این تحقیق از روی تحقیق قبلی انجام شد با تکیه ...
من تمام شهر را دیدم...
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 5:47
بی تو تهران چیست؟ آیا از بلندی دیده ای !؟ آسمانی تیره... برجی کج... دماوندی کثیف... xa0 #مهدی_عابدیxa0 آخرشبxa0که برمیگشتم xa0این شعر یادم اومد، بیخودی! xa0 xa0جالبه!xa0xa0دیشبxa0 به نظر منم شهر پر از نور بود وxa0چند دقیقه ایxa0به همین فکر میکردم.xa0 شاید به خاطر عید بود.xa0شایدم نه! چون xa0تقریبن ه...
قایم باشک بازی خطرناکی است!
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 16:11
روزی که مادر شوم به بچه ام یاد می دهم که قایم باشک اصلا هم بازی خوبی نیست! اینکه چشم بگذاری و منتظر گذشت زمان بشوی، xa0و توی دلت بترسی نکند او را پیدا نکنی و بازی را باخته باشی چه قدر پوچ و بیهوده است ... این خودش، شروع ِ ترس های دوران بزرگسالی ست! منتظر می مانیم که زمان بگذرد آدم های اطرافمان غیبشا...
در آن دور دست بعید!!!! که هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد!!!
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 17:32
مرا کم دوست داشته باش! اما همیشه دوست داشته باشxa0... این وزن آواز من است کمتر دوستم بدار! تا عشقت ناگهان به پایان نرسدxa0 من به کم هم قانعمxa0 و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد من راضی امxa0 دوستی پایدار، از هر چیزی بالاتر استxa0 بگو تا زمانی که زنده ای، دوستم داری!xa0 و من تمام عشق خود را به تو ...
زهرمار
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 17:32
هنوزم اگه قرا باشه من غذا درست کنم اشتباه می کنم و تو رو هم حساب میکنم خصوصن وقتی ماهی داریم. مامانم هیچ وقت ماهی خور نمی شه. هنوزم دست به ماهی نمی زنه اما شعار میده که ما باید حداقل هفته یک بار ماهی بخوریم . اما موقع خوردنش هزار جور ادا اصول درمیاره و میگه بلد نیستی درست کنی. فرهنگ غذایی مامان و کل...
آرزو
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 17:32
دلم گرفت. منتظر بودم شاید امروز خبری ازش بشه. اما گفت که بازم نبودهxa0xa0 xa0 اون روزا که هنوز به فضای اونجا عادت نداشتم هر پنجشنبه ی سرمونی کامل بود. گل، شمع ، عود و...xa0xa0 پسر حاج آقا هم دست کمی از مانداشت . اونجا رو حسابیxa0خوشگل کرده بود تا اینکه کم کم فهمیدم گلامونو می دزدن و بعد این شهردار ب...
زردی
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 17:32
فقط مرگ زردی میتونست تمام این هفته ی مزخرفو تکمیل کنه. به لطف مریض بودنم مامانم کمتر بهم گفت دیوانه و من تونستم حسابی براش گریه کنم. حتی تواون حال بدم چندین بار التماس کردم براش زیرانداز ببرن، داداشم رفت ، بهم زنگ نزد، تلفنم رو جواب نداد ، وقتی اومدگفت اروم خوابیده بود با همون انژیوکت . نمیتونم چیزی...
دلم گرفته ای دوست - هوای گریه با من
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 17:32
تنها چیزی که بهم آرامش میده اینه که زردک کوچولوی عزیز من پیش خدا جاش بهتره همیشه از جاهای بسته بدش میومد . استرس میگرفت . این چند شب تو انکوباتور اذیت شد .xa0 یک دقیقه هم از فکرش بیرون نمیام. سوالم اینه که چرا خدا ی جاهای حساسی منو مریض میکنه تا اتفاقات ی جور دیگه پیش بره؟ چرا دیشب نرفتم ببینمش؟امرو...