مامانم هیچ وقت ماهی خور نمی شه. هنوزم دست به ماهی نمی زنه اما شعار میده که ما باید حداقل هفته یک بار ماهی بخوریم . اما موقع خوردنش هزار جور ادا اصول درمیاره و میگه بلد نیستی درست کنی. فرهنگ غذایی مامان و کلن آدمای اونطرفا خیلی با ماهی و میگو جور نیست .اما ذائقه ما رو تو به ماهی عادت دادی از همون بچگی! تو هم از همون جا بودی اما ماهی خوردن و ماهی درست کردن رو از آشپزای اونجا یاد گرفتی. دلم میگیره وقتی یادم می افته بعد از ظهرا و غروبای سرد و پربرف از تنهایی می رفتی پیش آشپزا و غذا درست کردنشونو نگاه می کردی. این درس لعنتی همیشه مایه دردسر میشه . واسه هرکس ی جور!
با اینکه بیشتر به ما ماهی جنوب میدادی و کلی از خواصش تعریف می کردی ولی ما به ماهی شمال بیشتر عادت داریم. ی روز قباد ی روز سرخو... حلوا... شوریده.... می بینی همه رو بلدم . حتی یادم دادی چرا ماهی های جنوب بهترن و ما باید بوی بدشونو به خاطر خواص خوبشون تحمل کنیم. اما نمیشه
ماهیامون بوی خوبی میده. اینقدر ادویه و طعم ومزه بهش میزنم که حتی این پسر بهانه گیر میگه چه بوهای خوبی میاد ولی وقتی طعم زندگی تلخ و شور باشه چه فایده که ماهی خوشمزه باشه یا نباشه. تو اوج خوشی ی خاطره دقیقن مثل ناخن دراز پلنگ صورتی از ذهنت بیرون میپره و میره وسط حباب خوشبختی و تق!!!!
حالا هر چیزی هرقدرم خوب با چاشنی شور اشک و صدای فین فین مزه ی زهر مار می گیره!
البته میشه ی طور دیگه هم بود:
میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهء دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
" آه ، من بسیار خوشبختم "
برچسب: زهرمار,زهرمار ترانه,
نویسنده: دانیال حسینی